| 
به نام خستگان دیار عشق
شروع ثانیه ها ،گذشتن از لحظه ها،رفتن هفته ها و ماه ها و سال ها و ...
همه و همه یاد آور روزهای خوش گذشته است
یادآور روزهای فراموش نشدنی و به یاد آن روزها می نویسم
روزهای پر تلاطم و پر از اضطراب
ترس از عاشق شدن که هر لحظه چون جوانه ای بر قلب زخم خورده ام
می روئید و ریشه را محکم تر می کرد
قلبی که هر لحظه به یاد تو می تپد
اما ... از وقتی رفتی ضربان قلب من ایستاده ، گویی یک مرده متحرک شده ام
من کسی بودم که هنوز معنی عشق را نمی دانستم وقتی دل
گرفتار عشق شد همه چیز رنگ و بوی دیگری گرفت
چشم به سوی واقعیت ها بسته شد . دل گرفتار شده بود
نمی دانست چگونه خود را خالی کند. زبان به کمکش آمد
آنان دوستان قدیمی بودند. با جرئت یکی شدندودل
زبان به اعتراف گشود : (( دوستت دارم )).
چه جمله ی پر معنایی اما حیف ، چرا نفهمید؟ اگر فهمید چرا سکوت کرد؟
آری او خود عاشق بود اما عاشق کی؟ خدا می داند!!
دل شب ها به خدمت عقل می رفت و ساعت ها در برابرش می گریست
عقل هم دلداریش می داد و هم نصیحتش می کرد
اما دل عاشق بود و نمی توانست بشنود
عقل او را به خدمت دل های شکسته برد تا خود از نزدیک ببیند که
چگونه دارد اشتباه می کند اما دل چشم هایش را نیز بست
ثانیه ها می گذرد . دل دیگر پیر شده است معشوق رفته است
او در خرابه قصر شیشه ای خود تنهاست . به عقب می نگرد
جز اشتباه چیزی نمی بیند، دل پیر شده است
اما بالاخره عقل
بر او چیره شد دل هنوز عاشق است ولی عاشق عاقل
دیگر نمی شود او را بازی داد
او مشاوری چون عقل دارد.
|